سلام خودم رو موظف دونستم یک توضیح کوچولو بدم :D من شعر نمیگم و طرز نوشتن متن هام هم کاملا الکی اینجوریه و اصلا منظورم این نیست که اینها شعر هستن:) شاد باشید
بعضی اوقات ، نوشتن بعضی از برنامه ها خیلی مشکل به نظر میاد..یعنی اصلا عقل آدم به جایی نمیرسه که چه برنامه ایی میشه نوشت که مصرف حافظه اش کم باشه و زمان اجراش حداقل باشه و همه جا جواب بده و...
تو اینجور مسائل به ما میگن مسئله رو حل شده فرض کنید ! به حلش فکر نکنید و برنامه رو بنویسید و برای نوشتنش یا از خود تابع کمک بگیرید یا از خود جواب !
مثلا برای نوشتن برنامه ی "فاصله شهر ها" ما در نظر میگیریم که میدونیم بهینه ترین راه کدومه و با توجه به همون برنامه رو می نویسیم یا به عنوان یه مثال ساده میشه به برنامه فیبوناچی اشاره کرد:
Number Fib(n) l
}
if n=2 return 1 ; l
return Fib(n-1)+Fib(n-2) ; l
{
شما اصلا نیاز نیست به این فکر کنید که اعداد کجا ذخیره میشن ، این دو تا تابع چطور صدا زده میشن و... فقط میتونید خوشحال باشید که با صدا زدن تابع ، مسئله بدون فکر حل شد و از جوابش لذت ببرید!
زندگی هم همینطوره ، وقتی یه مشکل اونقدر بزرگ بود که دیدی کاری از دستت بر نمیاد ، می تونی بخش اعظم کار رو "بسپاری" یا به قولی مشکلت رو حل شده فرض کنی و به زندگیت ادامه بدی . مهم نیست اسمش رو چی میذاری..مهم اینه که چه اسمش رو تابع بازگشتی بذاری ، چه روش حل Dynamic ، چه قانون جذب ، چه توکل به خدا ،چه فرادرمانی و .. همه ی مشکلات حل میشن*.
*البته به شرطی که واقعا بهشون ایمان داشته باشی و نخوای دست تو قوانین ببری و تغییرشون بدی .
پ.ن : این نوشته منکر نقش حیاتی " تلاش" نیست..امیدوارم این دو مقوله با هم قاطی نشن :)